
سالروز پیروزی انقلاب اسلامی گرامی باد

وقتی امیرالمومنین(ع) همراه با بی بی فاطمه زهرا(س) دست حسنین (ع) را می گرفتند و خانه به خانه در هر کوی و برزن به دنبال یاور می گشتند...
وقتی از روز بیعت گرفتن از علی (ع) چیزی به جز مسمار خونی و در سوخته به جای نماند ...
وقتی از دوازده هزار نفر یاران تنهاترین سردار کسی باقی نماند...
وقتی در تاریکی شب نهم سال شصت و یکم هجری قمری از هزاران یار امام حسین (ع) به جز هفتاد و دو نفر کسی باقی نماند...
وقتی به روی صورت یتیمان امام حسین (ع) به جز رد سیلی چیزی باقی نماند و تمامی غمهای عالم در قلب زینب (س) جای گرفت...
ما در عدم چه حسرتی می خوردیم و چگونه خود را سرزنش می کردیم که ای کاش زودتر پای به عرصه وجود نهاده بودیم و جان فدای این عزیزان می نمودیم.
وقتی یاران روح الله مخفیانه اعلامیه پخش می نمودند و در زندان های ستم شاهی زیر شکنجه جان می دادند...
وقتی سربازان روح الله بدون سلاح جلوی دشمنان اسلام و ایران می ایستادند ...
وقتی شهدا یک به یک بر زمین می افتادند ...
باز ما در عدم حسرت این فرصت های طلایی را می خوردیم .
آری ما صدای "هل من ناصر ينصرني" را از حلقوم تاریخ شنیدیم و لبیک گفتیم؛ اما ...
ولی حالا ما را چه شده است؟!!!
آیا صدای "هل من ناصر ينصرني" علی زمان را نمی شنویم؟!!!
آیا گوشهایمان کر شده اند، یا قلب هایمان سنگ؟!!!
آن همه حسرتی که در عدم خوردیم کافی نبود؟!!!
آقای من ما صدای "کیست مرا یاری کند؟..." شما را از آن سوی تاریخ شنیدیم و به این ندا لبیک گفته ایم.
مگر وقتی با حسرت به آن اتفاقات تلخ نگاه می کردیم و اشک از دیدگانمان فرو می ریخت و «یندُبِ النادِبون و یَبکِ الباکون» در حق ما به عینیت رسیده بود، خداوند ما را در آغوش نمی گرفت و نوازش نمی کرد، مگر صدای خداوند را که در گوشمان طنین انداز می شد که من شما را برای یاری منتقم اهل بیت و یاری نایب او در ذخیره تاریخ نگه داشته ام را فراموش کردیم؟!!!
مگر ندای امام حسین(ع) را که می فرمودند: شما بقیه الشهدای من هستید را فراموش کرده ایم؟!!!
پس ما را چه شده است؟!!!
نه مولای من هرگز نخواهیم گذاشت، شما را خانه نشین کنند، هرگز نخواهیم گذاشت درب خانه شما را بسوزانند، هرگز نخواهیم گذاشت غم بی یاوری شما را بیازارد، هرگز نخواهیم گذاشت در تاریکی شب پرده خیمه بالا رود و به جز اندکی یار کسی برای شما نماند، هرگز نخواهیم گذاشت غم های عالم در قلبتان جای بگیرد.
و هرگز به خود اجازه نمی دهیم تا حسرت ایثار جان و بذل خون بر دلمان بماند، نه ما نمی گذاریم شهادت از ما روی برگرداند، که از عدم تا ازل آرزوی ما جز شهادت نبوده و نیست.
ما نخواهیم گذاشت که شعار مردمان هزاران سال دیگر این شود که "ما اهل ایران نیستیم، علی تنها بماند"
نه هرگز نخواهیم گذاشت ...

اولین وظیفهی ما اینه که درس بخونیم.

دلم بد جور هوای اون خاک پاکو کرده،
وقتی یه خورده نسیم شرجی به تنم می خوره ، وقتی نوای کربلا منتظر ماست رو می شنوم، وقتی مستندی از راهیان نور می بینم، وقتی عکسای سال قبل رو نگاه می کنم، وقتی ...
وقتی همه اینها برام مرور می شه دلم یاد شلمچه می افته.
کی می فهمه چه جور میشه که توی اتاقی بارون بیاد؟!!! به غیر از یک نفر! این روزا خیلی بارونی ام.
وای که چقدر دلم تنگه، خوش به حال بعضیا. بعضی از دوستان توی این روزا میگن که ما هم رفتنی شدیم، بعضیا میگن که تونستیم توی فلان منطقه خادم بشیم، بعضیا میگن که ...
وقتی همه اینا رو می شنوم دلم ریش ریش میشه. منی که جایی اسم ننوشتم به غیر از پیش شهدا، منی که امام رضا(ع) و بی بی زینب(س) رو به پهلوی شکسته مادرشون قسم دادم که برات خادمی شلمچه رو به من بدن.
دوستان میگن خوب چه کاریه! برو ثبت نام کن تا خیالت راحت باشه. ولی دلم رضا نمیده برم جایی اسم بنویسم، سالهای پیش هم همینطور بود اسم من هیچ جا به عنوان خادم ثبت نیست مگر پیش خود شهدا...، شده بودم یه در به درالشهدا که هر روز از اهواز سوار اتوبوسای زائرا می شد و مسیر به مسیر خودشو می رسوند به شلمچه ولی...
ولی کسی بهش اجازه نمی داد تا به عنوان خادم بمونه، می گفتن می بایست توی سایت اسم بنویسی و ...
دوستان می گفتند بیا هویزه، ولی دلم به غیر از شلمچه راضی نمی شد.
دلم من هوای خاک رو کرده بود، اونجا هم شهید داره اونم چه شهدای عزیزی...
هم خاک داره، چه خاک مقدسی ...
هم غروب داره، چه غروب دلگیری "رجوع کنید به پست امان از دل زینب (س)"
هم نزدیک ترین مکان به کربلاست ...
هم ... و خیلی چیزای دیگه.
وای که چقدر دلم هوای شلمچه کرده، نمیدونم امسال هم شهدا میخوان بلای سال قبل رو سرم بیارن؟!
حتما میخوان قدر اون لحظه های خادمی رو بهتر بدونم.
باشه، من آماده ام شهدا
هر که در این بزم مقرب تر (همی بدتر) است جام بلا بیشترش می دهند
پس یا علی
اگر باران چشمانت فرو ریخت کویر قلب ما را هم دعا کن
یا علی
گفت: بله. یک بار خودم رو برای خدا کوچک کردم.
کنار یک پارک بزرگ، توی ماشین نشسته بودم و داشتم از رادیو قرآن گوش می کردم که یک دفعه، یکی از آيات سجده دار از رادیو پخش شد.
دور و برم را که نگاه کردم، دیدم جمعیت زیادی داره به من نگاه می کنه، ولی من از ماشین پریدم پایین و در مقابل خنده ی مردم، در مقابل خدا به سجده افتادم.
آن روز خیلی خوشحال بودم که در مقابل خدا تحقیر شدم.»
پیش خودم گفتم این که کاری نداره، منم اگر برام این اتفاق بیفته همین کار رو می کنم.
یه شب سر میدون اصلی شهر توی ماشین منتظر یه نفر بودم و داشتم قرآن می خوندم، رسیدم به سوره علق و پیش خودم گفتم که آیه سجده رو نمی خونم.
در حین خوندن قرآن یاد خاطره شهید مغفوری افتادم، که ناگهان دیدم که آیه سجده رو خوندم.
واقعا نمی دونستم چه کار کنم، مستأصل شده بودم.
چندین بار بر خودم لعنت فرستادم و گفتم که بابا من کجا و شهید مغفوری کجا؟!
چقدر استغفار کردم، ولی با این حال بعد کلی کلنجار رفتن با خودم...؛ بی خیال باقیش مهم نیست.
مهم اینه که خودمونو با کارای شهدا بسنجیم و ببینیم کجای راهیم.
از همه مهم تر اینه که ببینیم شهدا در موضوع ولایت چه جوری عمل کردند و ما چه جوری عمل می کنیم؟!!
آیا مثل شهید خٌمر ولایت رو یک عدد یک در کنار کلی صفر می دونیم؟!!
آیا مقام ولایت برای ما همون مقام مرید ومراد شهداست؟!!!
آیا...
می ترسم از روزی که منو با شهدا بسنجند و اون روز سرم از شرم پایین باشه.
می ترسم، می ترسم ...

یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه جعبه ای از لبخند نامه ای هم بفرست...
کوچه های دل من باز خلوت شده است
قبل از اینکه برسم دوستی را بردن یک نفر گفت به من:
باز دیر آمده ای دوست قسمت شده است.
باتوام، باتو، خدا
یک دل قلابی یک دل خیلی بد چقدر می ارزد؟
من که هرجارفتم جار زدم:
شده این دل حراج بدوید یک دل مجانی قیمتش یک لبخند
به همین ارزانی...
هیچ وقت اما هیچ کس قلب مرا قرض نکرد هیچ کس دل نخرید...
با توام، باتو، خدا
پس بیا،این دل من ،مال خودت
من که دیگر رفتم اما ببر این دل را
دنبال خودت..
به هر کدوم که گفتم فقط نگام کردن و منم بعد کلی التماس و گریه آروم از کنارشون گذشتم.
هیچکس طالب یه دل قلابی نبود، آخه این دل من به قیمت یه لبخند هم نمی ارزه؟!!!
بهشون گفتم که واقعا این دل من به قیمت یه لبخند هم نمی ارزه؟!!! من که اینقدر خودمو به شما می چسبونم، من که به غیر از شما رفیقی ندارم، اینه جوابش؟!!!
دلم شکست، ولی باز هم کسی طالب یه دل قلابی نیست و من دوباره...
پیش خودم فکر کردم که اگر منم همراه شهدا بودم الان دیگه قرار نبود بیام و التماس گونه به صورتشون نگاه کنم. دیگه این دل من قلابی نبود. تقصیر من فقط کمی دیر رسیدن بود، همین .تازه اونم دست خودم نبود... اگر زمان شهدا بودم دیگه کسی به من نمی گفت: «باز دیر آمده ای دوست قسمت شده است. »
وای که چقدر سخته تنهایی
« باتوام، باتو، خدا، یک کمی معجزه کن ،چند تا دوست شهید برایم بفرست »

"به نام خدا ، من می خواهم در آینده شهید بشوم. برای این که...."
معلم که خنده اش گرفته بود ،پرید وسط حرف علی و گفت:
ببین علی جان! موضوع انشاء این بود که «در آینده می خواهید چه کاره بشین».
باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی. مثلاً ، پدر خودت چه کاره است؟
آقا اجازه: شهید شده!
* آقا اجازه منم میخوام شهید بشم.
شما برای چی پسرم؟!!
آخه همه رفقام شهید شدن! آخه خیلی تنها شدم! آخه خیلی دلم گرفته! آخه خیلی نامردیه!
آخه........
* روزگار همسر شهید از زبون بسیجی ترین شاعر دفاع مقدس در ادامه مطلب...
ادامه مطلب...

مقام معظم رهبري به من فرمودند:"من در زمان جنگ، هميشه با لباس نظامي در جبهه حاضر مي شدم اما ترديد داشتم كه آيا مصلحت در همین است كه من لباس پيغمبر را كنار بگذارم و اين لباس تنگ نظامي را بپوشم يا با همان لباس روحاني به جبهه بروم؟"
ايشان هنگام مراجعت به تهران، لباس روحاني را روي همان اونيفرم نظامي مي پوشيدند و پس از تقديم گزارش به محضر حضرت امام به نماز جمعه مي آمدند و نماز وحدت آفرين جمعه را مي خواندند.
ايشان در ادامه فرمودند: روزي كه براي دادن گزارش از جبهه به جماران رفتم، امام پشت پنجره ايستاده بودند و من مشغول باز كردن بند پوتين شدم كه اين كار مدتي طول كشيد.
حضرت امام ايستاده بودند و با لبخندي، خيره خيره به من نگاه مي كردند. پس از آن كه وارد اتاق شدم، دست امام را بوسيدم. معظم له دستي به پشت من زدند و فرمودند:" زماني پوشيدن لباس سربازي در عرف ما خلاف مروت بود، ولي الان مي بينم چه برازنده ي شماست"
آيت الله خامنه اي فرمودند:"با اين كلام دلرباي امام ترديد از دلم بيرون رفت و از آن به بعد هميشه پوشيدن لباس نظامي لذت مي بردم"
پی نوشت احتیاج نداره، در خانه اگر کس است یک حرف بس است.

وای که چقدر امشب دلم گرفته، میخوام با شهدا حرف بزنم
آی شهدا، می بینید حال من تنها رو؟
نمی دونم چه حالی می شید وقتی جلوی عکستون توی اتاقم می ایستم و باهاتون درد دل میکنم ،نمیدونم اصلا صدامو می شنوید؟!!! مطمئنا می شنوید آخه شما زنده اید و اینو خدای مهربونی گفته که شهادتو بهترین مرگ قرار داده، ولی شما که صدای منو می شنوید پس چرا جواب نمی دید؟
شاید اصلا دلیلی نمی بینید که اوقات خوشتونو صرف من کنید و به من گناهکار نگاه کنید؛ شاید من آنقدر در چاه های پر از آتیش جهنم فرو رفتم که هر چه فریاد هم بکشم به گوشتون نمیرسه و شاید...
وای که دیگه طاقت ندارم، نمیدونم این روزا چم شده ولی دیگه طاقت دوریتونو ندارم. خیلی دلم گرفته، روز نمیشه که برای دوری از شما و بدبختی خودم گریه نکنم. شما که حال و روز منو بهتر می دونید، اصلا زندگی من مثل آیینه در کف دست شماست.
آره من دیر رسیدم، ولی به خدا دست خودم نبود، چقدر در عدم خون دل خوردم و حسرت کشیدم و آرزو کردم که ای کاش با شما بودم. ولی مگه نه اینگونه است که پاکی و پلیدی یک جا جمع نمی شه؟!!!
وقتی شما یکی یکی می رفتید به بهشت، من بیچاره تازه از اونجا رونده شدم و به این دنیای خاکی پا گذاشتم.
آخه تقصیر من چی بود؟ به خدا من مقصر نیستم که همراه شما نبودم. حالا چی میشه یه رفیق داشته باشید که حتی صداتونو نشنیده و روی ماهتونو ندیده؟ چی میشه برای یه بار هم که شده با من دلتنگ حرف بزنید؟
آی شهدا، میدونم صدامو می شنوید، چون اگر نمی شنیدید ،این قطره اشک از چشای من بر روی گونه هام نمی لغزید. میدونم که آه دل بیقرار منو می شنوید، میدونم.
آی شهدا خیلی دلم گرفته، شما تنها رفقای من هستید و خودتون بهتر می دونید به جز حضور شما هیچ چیز این جهان رو جدی نگرفتم. خودتون می دونید که دل بیقرار من توی این دنیا داره می پوسه و تنها ملجأ من گلزار پاک شما و شلمچه است.
هنوز دو ماه مونده تا سفر راهیان نور، ولی از همین الان دلم اونجاست.
پس حداقل منو به شلمچه برسونید. بذارید اونجا با خاک پاکش یکی بشم، بذارید اونجا خادم بشم. بذارید دلمو اونجا چال کنم و دیگه همراه خودم به این شهر پر هیاهو برنگردونم، بذارید...
وای که چقدر دلم برای غروب شلمچه تنگ شده...
خودتون می دونید...
وای که این مرغ مهاجر درونم داره خودشو بدجور به قفس تنگ دنیا می کوبه، می ترسم آخر از فراق شما بمیره.
وای که تمام دلخوشیم همین دلتنگی شماست. وای که تمام دلخوشیم اینه که برای ظهور آقا در ذخیره تاریخ مونده باشم ،وای که تمام دلخوشیم اینه که به قول شهید علمدار بقیه الشهدا باشم. وای که تمام دلخوشیم ...
خیلی دلم گرفته، خیلی.
به قول آقا مرتضای شهید « حقیقت این است که شهدا زنده اند و ما مرده » ،پس شهدا فاتحه برای این دل مرده ما یادتون نره.
یا علی

گفتم اول براتون بنویسم چون نمیشد آخر براتون نوشت.
یه توصیه و اونم وقتی میخواهید این متنو بخونید اول موسیقی وبلاگو پلی کنید و بعد این متنو بخونید.
اگر اشکتون ریخت و دلتون رفت اونجا برای من و دوستام خیلی دعا کنید بریم منطقه؛ آخه دلم پوسید توی این دیار غربت.
این پست رو با اشک گذاشتم ،خواهش میکنم اول کفشاتونو در بیارید و بعد بیایید تو.
یا علی
اینجا سرزمین مادری عشق است؛ همان جایی که فرشی ها طلائیه اش می خوانند و عرشیان عشق آباد.
اينجا سرزمين مادري مجنون است. سلام اي سرزمين مادري مجنون.
سلام اي سرزميني كه خاكت طوطياي چشم ملائكه است. سلام اي سرزميني كه خاكت سرمه كروبيان است. سلام به تو كه تمام مرا تسخير كرده اي، قلعه قلب مرا، كوچه هاي دل مرا و سرزمين وجودم را تصرف كرده اي. سلام به تو كه بوي دستان خدا مي دهي؛ رگ هاي دستانت سمت بهشت را نشان مي دهد. سلام به تو كه عقربه هاي قطب نماي دلم سمت تو تعظيم مي كند. سلام به تو كه سال هاست روزه سكوت گرفته اي و رازهاي ناگفته در دلت داري.
سلام به تو كه هزار كربلا زخم بر بدن داري.
سلام به تو، به تو كه واژه ها از توصيف عاجزند و غواص خرد به كنه ذات تو دست نمي يابد
سلام به تو كه گنج هاي گرانبها در دلت داري.
سلام به تو كه بر تارك بلند نقشه جغرافيا نام قشنگت حك شده.
سلام به تو كه راه بهشت از تو مي گذرد.
سلام به تو كه دلت خون است.
السلام عليك يا تراب الخضيب بدماء الشهداء
السلام عليك يا بلدالامين
السلام عليك يا بلد الطيب
السلام عليك يا موضع عروج الجنود الخميني
السلام عليك يا مشهد الشهداء
السلام عليك يا مدفن الغرباء
السلام عليك يا موضع سجود الملائكه الله
السلام عليك يا اشرف موضع الارض
من حس مي كنم طائيه بوي خدا مي دهد. اگر خوب نگاه كني جاي پاي خدا را روي خاك ها مي بيني جلوتر، نه همين چند قدم مانده به خدا سه راهي شهادت است محل ملاقات مردان قبيله خورشيد با خدا.
باد مي وزد بوي پيراهن يوسف را در هوا پخش مي كند و من مست مي شوم و بعد مثل آدم هاي گيج و سر به هوا راه مي روم. اينجا حس غريبي به انسان دست مي دهد. دلت مي خواهد بدوي تا به ته دشت؛ دلت مي خواهد خودت را صدا بزني و پيدا كني. اينجا دلت براي خودت تنگ مي شود ولي زود خودت را پيدا مي كني. دلت مي خواهد روي خاك ها بنشيني و مثل بچه ها بازي كني - اصلاً عجيب نيست! عجيب كارهاي ماست كه باعث شده خودمان را گم كنيم و دزدكي از چراغ قرمز و عبور ممنوع بگذريم غافل از اينكه شماره ما را خدا يادداشت مي كند و بعداً سر فرصت و سر بزنگاه جريمه مي كند. بارها زير تابلوي توقف ممنوع پارك كرده ايم و جاهايي كه نبايد مي رفتيم رفتيم آري، عجيب كارهاي ماست كه مي دانيم آخر كوچه بن بست گناه است و باز هم گناه مي كنيم.
دلت مي خواهد روي خاك طائيه دراز بكشي و به چشم هاي آبي آسمان نگاه كني.
اينجا دوست داري دنيا را قي كني، دلت مي خواهد تيمم كني، اينجا دلت آرام مي گيرد، دلت مي خواهد به خاك ها چنگ بزني و در هوا پخش كني و حمام خاك بگيري حتي دلت مي خواهد خودت را زير خاك طائيه دفن كني مثل كارهايي كه مردم لب دريا و با ماسه ها و خاك ساحل مي كنند. اما خاك اينجا فرق دارد خاك اينجا با خاك همه جا فرق دارد.
اينجا بايد با عينك جديد به دنيا نگاه كني، عينك قبلي را بايد عوض كني. اگر عينكت را عوض كني مي بيني كه خاك اينجا حرف مي زند، گريه مي كند، مي خندد، و به آدم آرامش مي دهد و شفا بخش است و خاك اينجا بوي قرآن هاي جيبي مي دهد. بوي پلاك، بوي سر بند، بوي كوله پشتي و باروت. با خاك اينجا مي شود مهر درست كرد و به جانماز هديه داد. اينجا باند پرواز است و تو هواپيما، فقط باید با خدا هماهنگ باشي تا اجازه پرواز بدهد. فرشته ها از برج مراقبت برايت دست تكان مي دهند و تو را زير نظر دارند پس يا علي...
بپر ،تصميم بگير اوج بگيري واز زمين جدا شوي؛ برسي به عرش و بالاتر از عرش.
از اينجا مي شود خدا را ديد و با او دست داد اگر نتوانستي او را ببيني و با او دست بدهي بايد بفهمي كه هنوز اندر خم يك كوچه هم نيستي، اصلاً به كوچه هم نرسيدي تا بخواهي در پيچ و خم آن گم شوي.
گر گدا كاهل بود تقصير صاحب خانه چيست
اما اينجا اينقدر بايد سماجت كرد و در خانه را زد تا صاحب خانه را ديد.
اينقدر كوبم در اين خانه را تا ببينم روي صاحب خانه را شهداء با دست خالي آمدن گرچه عيب است اما بزرگترين عيب آن است كه از اينجا با دست خالي برگردي.
شهداء كم من و كرم شما.
شهداء! من، نه من تنها نه، ما آمده ايم اما پشيمان و سر به زير حتي خجالت مي كشيم زير چشمي هم نگاه كنيم تا چه رسد سرمان را بلند كنيم. شهداء! «و جئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا الكيل و تصدق علينا ان الله يجزي المتصدقين.» شهداء! دلم زنگار گرفته حس مي كنم با زمان پيش نمي روم، از همه چيز و همه كس عقب افتاده ام مرا كوك كنيد تا به موقع بيدارشوم، كمكم كنيد تا ديگران را نيز از خواب غفلت بيدار كنم. شهداء! دل واپسي هايم را براي شما پست مي كنم تا به من ايمان بياوريد تا بدانيد راست مي گويم. راستي! من نشاني ام سالهاست عوض شده؛ خواهش مي كنم يادداشت كنيد:
انتهاي بهت زمين، بالاتر از چهارراه ترديد، خيابان گناه، نرسيده به ميدان شيطان، كوچه نادمين، بن بست سمت چپ، منزل... نه منزل... مهم نيست همه مردم محل و... مرا مي شناسند.
خوش بحال شما كه نشانيتان ثابت است هنوز يادم هست ببينيد: بهشت؛ اعلي عليين، ديگر هيچ چيز اضافه اي لازم نيست همه شما را مي شناسند.
طائيه يعني محل نزول فرشته ها بإذن الله و رسوله
طلائيه يعني حاج حسين، يعني قطع دست راست
طائيه يعني قمقمه هاي تشنه لب، يعني رقص ميانه ميدان
طلائيه يعني همت، جنون، مجنون، خون
طلائيه يعني عشق به توان دو
طلائيه يعني ايستادن رو به جزاير مجنون با اميد
من هر روز به خدا زنگ مي زنم ولي كسي گوشي را برنمي دارد شايد اينقدر سرش شلوغ است كه مرا فراموش كرده يا نه؛ شايد با من قهر كرده و مهم نيست من هر روز با شمارة «24434» تماس مي گيرم شايد روزي از پشت خط صداي بفرمائيد و بعد خوش آمديد را بشنوم و من مطمئن هستم شماره تلفن خدا عوض نشده شايد اشكال از سيم هاي ارتباطي ماست كه هي قطع و وصل مي شود و گاهي اوقات اصلاً نمي گيرد. شهداء! سيم هاي ارتباطي مرا درست كنيد و واسطه شويد و سفارش كنيد و اصرار نماييد به خدا بگوييد، گوشي را بردارد من پشيمان شده ام و هر روز پشت خط گريه مي كنم، تازه نيمه شب ها هم تماس مي گيرم ولي كسي گوشي را بر نمي دارد. و من باز گريه مي كنم.
شهداء! قبول دارم كه شاگرد تنبل كلاس بوده ام اما به خدا مدرسه عبوديت را دوست دارم مرا اخراج نكنيد. قول مي دهم تجديدي هايم را قبول شوم و جبران كنم.
هيچ مدرسه اي مرا با معدل پايين نمي پذيرد و حس مي كنم شيطان هم از دست كارهاي من كم آورده اصلاً فكر مي كنم روزي از همين روزهاي خاكستري جايش را با من عوض كند. او شاگرد شود و من استاد.
شهداء! از خودم بدم مي آيد. دلم براي خودم تنگ شده. مرا تنها نگذاريد كمك كنيد تا خودم را پيدا كنم. من سال هاست گم شده ام. با اينكه بارها در خودم قدم زده ام ولي خودم را پيدا نكرده ام اي كاش دستم را از دست شما بيرون نمي آوردم تا حالا مجبور شوم دنبال شما بگردم.
شهداء! از آن بالا به راحتي مي شود همه چيز را ديد. مرا هم مي بينيد؟!
حتماً همينطور است پس چرا صدايم نمي كنيد. درست است من خجالت مي كشم سرم را بلند كنم و به شما نگاه كنم ولي شما كه مي توانيد زير پايتان را نگاه كنيد.
آي شهداء! من گم شده ام مرا پيدا كنيد.
«هر کسی مرا پیدا کرد مال خودش»


