تبليغاتX
بــــــــــــرای یـــــــــــــادآوری

بــــــــــــرای یـــــــــــــادآوری

یادآوری سیره عملی شهدا

مهاجرت به سبک سایبری

گذاشته بودشان توی دبیرخانه ی شورای انقلاب.

اوایل کارها نقص داشت، دیر می شد.

اعتراض ها که زیاد شد، گفت:جوانند، باید یاد بگیرند، برای آینده ی انقلاب. باید نسل جوان با ایمان را بیاوریم در میدان، با خامی هایشان بسازیم و از خود سازی هایشان لذت ببریم.

خیلی ها ساخته شدند برای آینده.

*********

پی نوشت بی ربط:

خدا توی آیین ما گفته "در هر بلادی که به شما ظلم می شه، و یا ترس از به گناه افتادن دارید از اون بلاد مهاجرت کنید."

مهاجرت ...

مهاجرت در راه خدا اونم به سبک سایبری

موندن توی بلاد بلاگفا به دلیل ظلم به دوستان ارزشی و هم چنین ترس از به گناه افتادن در این محیط با شاد کردن دشمن، ما را بر آن داشت تا هجرت کنیم.

هجرتی به سبک سایبری.

ابابیل که جابجا شد، شاید این آخرین قلم نوشته های من بر دیوارهای این شهر باشد. چقدر خوبه که دوستان ارزشی ما اینجا رو ترک کنند، تا دیوارهای این شهر جای خالی شما را فریاد زنند.

....

بلاگفا واسه خاطر کم کردن فشار افکار عمومی، وبلاگ ابابیلو حذف کرد.

منم فعلا برای یه مدت کوتاه به یه جای دیگه نقل مکان کردم و انشاالله به زودی در یه سایت در خدمتتونم.

اینم آدرس وبلاگ ابابیل

http://ababil.persianblog.ir

"روی عکس زیر کلیک کنید"

ابـــــــــــــــــابیل

انشاالله به زودی برای یادآوری هم نقل مکان میکنه.

شهادت نصیبتون

یاعلی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/03/30ساعت 17:12  توسط بانوامین  | 

وظیفه ی من ...

بهش می گفتند:

انحصار طلب، دیکتاتور، مرفه، پولدار.

دوستانش دوستانه گفته بودند، چرا جواب نمی دی؟ تا کی سکوت؟

میگفت: مگه نشنیدید که قرآن می گه "إنَ اللهَ یُدافعُ عن الذینَ آمنوا" .

یعنی یه وظیفه برای منه که ایمان آوردنه، یه وظیفه هم برای خداست که دفاع کردنه.

دعا کن وظیفمو خوب انجام بدم، اون کارشو خوب بلده ...
************

پی نوشت:

1- شهید بهشتی که اینقدر بزرگوار بوده پشت سر آقا نماز می خونده، اگر می بینیم که آقا هم در مقابل تهمت های دشمنانشان سکوت می کنند، واسه همین آیه ی بالاست.

2- این چند وقت واسه خاطر مشغله ی زیاد، کمتر سر می زنم، به شهادت دکتر بهشتی هم نزدیک می شیم، گفتم از دلنوشته ها بکاهم و به خاطرات این عزیز بیفزایم. اینم یه نوع یادآوریه دیگه.
انشاالله زود به زود.
شهادت نصیبتون
یاعلی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/27ساعت 11:16  توسط بانوامین  | 

با جدیّت می گفت بهشتی سُنّیه! " أشهد أنَّ علیا ولی الله" رو نمیگه.
گفته بود شب بیا پشت سرش نماز بخون تا بفهمی اشباه می کنی.
به بهشتی هم سپرده بود که فلانی می آد این جمله رو بلند بگو.
اذان و اقامه رو گفت ولی خبری از این جمله نشد.
به بهشتی اعتراض کرد که هر شب می گفتی حالا امشب چرا؟
گفت: اگر امشب می گفتم بخاطر اون آقا بود. ولی من که همه ی وجودم محبت به علی (علیه السلام) است، چرا باید برای یک نفر بگویم؟

************
پی نوشت:
این چند وقت خیلی سرم شلوغ شده، ببخشید اگر کمتر سر می زنم.

بر سر آنم اگر ز دست برآید        دست به کاری زنم که غصه سر آید
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/03/19ساعت 8:44  توسط بانوامین  | 

دعایم کنید که سخت دلتنگم....


امشب دلم گرفته...
نمیدونم چم شده، داشتم یه مستند در مورد رحلت امام می دیدم.......
وقتی میگم امام اشک مجالی برای نوشتن نمی ذاره...
داشتم می دیدم و وقتی مجری شبکه ی خبر گفت "إنا لله و إنا الیه راجعون" روح بلند پيشواي مسلمانان و رهبر آزادگان جهان ، حضرت امام خميني به ملكوت اعلا پيوست؛ دیگه هیچی نفهمیدم...
زار زار گریه می کردم و پیش خودم می گفتم کاش زمان امام بودم و امام رو درک می کردم، کاش بودم و با حرفای امام اشک می ریختم و آروم می شدم، کاش بودم و همراه شهدا به عشق امام می جنگیدم و لیاقت شهادت پیدا می کردم...
ولی نه، بودن در زمان امام یک طرف و درد فراق و ارتحال امام یک طرف، اگر بودم از این درد جانکاه قالب تهی می کردم.
روح الله، چه واژه ی زیبایی، امام آمد و روح خدا را در قالب تن همه ی مسلمونا زنده کرد.ا مام آمد و با نفس مسیحایی خودشون انسانیتی که قرن ها مرده بود رو دوباره زنده کرد....
توی یه خاطره، نوشتم که امام خودشون شهداشونو انتخاب می کردند و ...
اماما یعنی میشه ما هم جزء شهداتون باشیم؟! چقدر ناله فراق و دوری سر دهم و منتظر باشم تا ندایی از غیب بیاید و به ما بگه که شما بقیه الشهدا هستید...
اماما خودتون این درد فراق و این اشتیاق شهادت در راه خدا رو در ما می بینید، خودتون این حسرت نبودن در زمان شهدا رو در ما می بینید و میدانید این حسرت چگونه بر جانمان افتاده و در عنفوان جوانی چروک بر پیشانیمان نشسته...
آخه صبر و تحمل هم مقداری داره، چقدر صبر؟! چقدر تحمل؟! پیر شدیم از این درد...
پیر شدیم...
اماما، با تمام این وجود، بدان که سینه ی خود سپر نموده ایم و از آقای عزیزمان، نور چشممان، قوت قلبمان دفاع می کنیم...
اماما بدان که تا آخرین نفس در راه سید علی می مانیم و با دشمنانش می جنگیم ...
اماما، چه خوب جانشینی برای خود گذاشتید، هر وقت دلمان می گیرد، به صورت همچو ماهش که می نگریم، تمام این درد فراق و پیری رخت بر می بندد و جلوه ی روی او ما را مجذوب خود می گرداند، اصلا دیگر زمان بر ما نمی گذرد و این ماییم که بر زمان می گذریم...
اماما...
از خداوند بخواهید هر چه سریعتر در امر فرج مولایمان تعجیل نماید که ترسم بمیرم و روی همچو ماهش را نبینم...
اماما، برای ما دعا کن و شهادت را ازخداوند برای ما بگیر، که شهادت تنها راه سعادت ماست و اگر با شهادت نرویم، با چه رویی به دیدار یار بشتابیم؟
دیگه اشک مجالی برای نوشتن نمی ده ...
دعایم کنید که سخت دلتنگم....

از حسن روي يوسف دستي بريده بيني        از حسن دلبر ما سرها بريده باشد

یاعلی


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/13ساعت 23:38  توسط بانوامین  | 

احترام به والدین



آخر شب بود، کتابها رو جلوش گذاشته بود و صفحاتی از اونو مطالعه می کرد.
بعد قرآن رو باز کرد و آیاتی از قرآن رو با ترجمه خوند، بعد از ساعتی خانم حاجی اومد و کتابها رو جمع کرد.
نگاهی به ساعت انداخت و گفت: حاج آقا دیر وقته، نمی خواهید بخوابید؟!
حاجی آیه را تمام کرد، برخاست و قرآن رو بوسید و کنار آیینه گذاشت، بعد دوباره نشست و به پشتی تکیه داد، گفت: هنوز پدر نیومدند، وقتی اومدند اون وقت میخوابم.
-    خوب آقا جون همیشه دیر وقت میان، نگرانشون هستید؟
-    : نه نگرانشون نیستم، ولی میترسم خوابم ببره و وقتی پدر بیاد من دراز کشیده باشم، اون وقت به ایشون بی احترامی می شه.
شهید عبدالمهدی مغفوری
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/03/09ساعت 18:30  توسط بانوامین  | 

دلم گرفته...

" دلم گرفته........"
از آ نهایی که مرا می بینند و ...
از آن کودک که وقتی دستانم را برایش می گشایم ، از من می گریزد ، تا آنان که دستانشان را فقط از روی دلسوزی برایم می گشایند ...
 از تمام آنهایی که تاثیر گاز خردل را بر روی پوست می دانند، ولی از من می پرسند : راستش رابگو برای چه صورتت سوخته ؟
از تمام آنهایی که شنیده اند دستانت به اثر اصابت ترکش قطع شده ولی برای آنکه باب صحبت را بگشایند تا پس از شنیدن پاسخ بگویند پس برای چه جنگ را ادامه دادید؟ می پرسند چه حادثه ای برای دستانتان رخ داده است ؟
از تمام کسانی که می بینند که نمی بینی ، و می دانند گریه برای چشمانت بی سویت خوب نیست ، اما می پرسند :"می بخشید .... شما مادرزادی چشمانتان مشکل داشته؟" و یاد همسنگران و فرات، چشمان بی سوی تو را بارانی می کند...
از تمام آنهایی که وقتی تو را بر روی ویلچر می بینند که تنها چشمانت قدرت حرکت دارند و نه هیچ عضو دیگری ، دستی بر پشت دست دیگر می زنند و دل می سوزانند ،"نچ نچی" می کنند و رو به تو می گویند: "طفلکی". و رو به همسرت، می گویند :" خدا صبرتان بدهد ..." و می گذرند  آنگاه تو می مانی و یک دنیا غم و خاطره و شرمندگی از همسرت .
از تمام آنهایی که با دیدن توکه مسح پا نمی کشی، می گویند:" اخوی ،وضوی شما اشکال داشت ... فراموش کردید مسح پا بکشین ..." و وقتی متوجه پاهای مصنوعی ات می شوند ، خونسرد می گویند :
_ می بخشین ... نمی دونستیم ... راستی شما تصادف کردین ؟
و باز تو را راهی میدان مین درشب عملیات می کنند .
از تمام آنهایی که ساکن کوچه شهید "حسینی" هستند، اما وقتی تو را خمیده قامت می بینند که زنبیل نان و سبزی را به دست گرفته و کشان کشان ، به سختی قدم برمی داری ، با حالتی که انگار از بی معرفتی جوانان زمانه رنج می برند ، می گویند :
_ تو رو به خدا نگاه کن ... جوونای دوره زمونه همینن دیگه ... یعنی یه پسری بچه ای نداره که کمکش کنه ؟
و نمی دانند تو مادر همان شهید حسینی است که اسمش یر تابلوی فلزی آبی رنگ بر دیوار کوچه شان چسبیده ....
از تمام آن هایی که ...
کاش آقا می آمدی و این دلتنگیای ما رو مداوا می کردی...

***********
پی نوشت بی ربط:
متن بالا از خودم نیست، ولی یه خرده تغییرش دادم.
* یه وبلاگ جدید زدم به نام ابـــــــــابیل

ممنون می شم سر بزنید

روی عکس زیر کلیک کنید

Islamic Upload Center

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/03/05ساعت 22:30  توسط بانوامین  | 

دو دختر...

دو نفر بودند، دو تا دختر که  توی حوض خالی میدان شهید مطهری سنگر گرفته بودند، دور و برشان پر بود از نیرو اما نه خودی.
هیچ کاری نمی شد برایشان کرد، خرمشهر تقریبا افتاده بود دست عراقی ها.
حلقه ی محاصره ی میدان مطهری تنگ تر می شد.
رفتیم پشت بام یک ساختمان.
دو نفر بودند، دو تا دختر که راه عراقی ها را آن همه مدت سد کرده بودند. فشنگ هایشان هم تمام شده بود، خون خونمان را می خورد، باید برایشان کاری می کردیم.
عراقی ها دیگر شلیک نمی کردند.
میخواستند بگیرندشان، زنده!
دیگر رسیده بودند به میدان که دوتا صدا آمد...
_ تق...
_ تق...
لوله های تفنگ را گرفته بودند سمت همدیگر، آنها دو نفر بودند. دو تا دختر که توی حوض خالی میدان مطهری دراز کشیده بودند.

***********
پی نوشت:
چه کسانی، چگونه جان دادند تا ما آسوده زندگی کنیم...
چه  کسانی، چگونه جان داند تا خرمشهر آزاد شد...
چه کسانی، چگونه جان دادند تا عفت و پاکدامنیشان را نگه دارند...
چه  کسانی، چگونه جان داند تا ...
به خدا مدیونیم، دیگه نمیتونم بنویسم، اشک جلوی چشامو بسته...
آی بی حجابها، به خدا مدیونیم...
+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/01ساعت 16:48  توسط بانوامین  | 

مثل یک شهروند معمولی...

ساعت حدود یک نیمه شب بود؛ که ماشین جانشین لشکر رسید بهبهان وراننده یک راست رفت طرف پمپ بنزین.
همین که راننده پیاده شد تا بنزین بزند، کارگر پمپ بنزین نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: برادر... کوپن بنزین دارید؟
بنده خدا راننده که تازه یادش اومده بود از آن ساعت شب باید با کوپن بنزین بزند، فوری اشاره کرد به عقب آمبولانسی که حاج قاسم میر حسینی توی آن خوابیده بود و گفت: مجروح داریم و باید فوری برسانیمش بیمارستان.
در همین حین حاج قاسم بیدار شد و از آمبولانس آمد بیرون.
وقتی چشم راننده به حاجی افتاد آرام گفت: آقای میرحسینی شما بخوابید توی آمبولانس... من گفتم مجروح داریم تا بتوانیم بنزین بزنیم.
حاج قاسم که از ماجرا بی خبر بود، گفت بنزین چه ربطی به خواب من داره؟ من دیگه خوابم نمی آد. و رفت به سمت کارگر پمپ که می خواست بنزین را بریزد توی باک.نازل را از دستش گرفت و گفت جریان چیه؟ کارگر پمپ هم جریان کوپنی شدن بعد از ساعت دوازده، و این که راننده گفته مجروح داریم را برای حاجی تعریف کرد.
حاجی گفت: ما که مجروح نداریم. و به چهره راننده که خیس عرق شده بود نگاه کرد.
کارگر پمپ که از صداقت حاجی خوشش آمد می خواست هر جور شده به آنها بنزین بدهد و گفت که اگر در حال ماموریت باشید می توانم به شما بنزین بدهم.
حاجی گفت که در حال ماموریت نیستیم و عملیات تمام شده و می رفتیم مرخصی.
کارگر گفت اشکال نداره... من به شما بنزین می دم.
حاجی گفت: سعی کن تکلیفت رو انجام بدی، الان تکلیفت چیه؟
گفت: اینکه به شما بنزین ندم، و شما هم که در بین راه هستید باید تا فردا صبر کنید و فردا از فرمانداری حواله بنزین تهیه کنید.
با روشن شدن هوا حاجی با همراهاش رفتند سمت فرمانداری و شخصا مانند یک شهروند معمولی توی صف ایستاد تا کوپن بگیرد.

سردار شهید حاج قاسم میرحسینی جانشین لشکر 41 ثارالله

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/02/30ساعت 8:39  توسط بانوامین  | 

جسم نحیفان کجا و بار کجا...

دوباره بوی شهادت تو کوچه ها پیچیده، دوباره نسیم متبرک شهدا اومده توی شهرمون، دوباره با نسیم متبرکشون، دلای تاریکمونو روشن کردند و قدم رنجه نمودند و روی شونه های لرزان ما قرار گرفتند...
وای که چقدر برام سخت بود، لحظه ای رو می دیدم که یه دختر بی حجاب زیر تابوت شهید مثل ابر بهار گریه میکرد و ...
پیش خودم حس می کردم که شهدا به ما می گفتند که اگر همه ی شما هم جمع می شدید که حجاب رو بر سر این دختر کنید، نمی تونستید، ولی ...
ولی شما بهتره برید بخوابید و بدونید که ما خودمون از این مردم و مملکتمون دفاع می کنیم، ما خودمون دنیا و آخرتشونو تضمین میکنیم. شما بخوابید که ما زنده ایم.
آخه ما با شما فرق می کنیم، ما چشای پاکمون به جمال زیبای مادر پهلو شکسته روشن شده...
بی بی زهرا(س) ما رو به عنوان فرزندی قبول کرده، اگر اینطور نبود که گمنام نبودیم...
و من همینطور حیران رقص میانه ی شهدا بر دوش مردم بودم...
چقدر زیبا بود جمله ای که اون دختره بر روی تابوت نوشت، که ای شهید عزیز در گمنامی با هم شریکیم؛ تو نامت گم شده است و من هویتم.
و چقدر زیباتر، فردای آن روز آن دختر هویتش را پیدا کرد...
دوباره یاد شلمچه و حال و هوای جنوب افتادم، چقدر آدما خندون می اومدند و گریون میرفتند، چقدر آدما بی حجاب می اومدند و با حجاب می رفتند، و چقدر آدما مثل من متحیر می آمدند و متحیر می رفتند.
و چقدر زیبا روی پوسترها نوشته بودند که ستاره ها می آیند تا ما راه را گم نکنیم...

**********

پی نوشت:
شهادت بی بی دو عالم رو به همتون تسلیت عرض می کنم.
ببخشید اگه یه خرده کمتر حضور داشتم، آخه قربون شهدا برم که همیشه ما رو خادم می خواهند و این چند روزه درگیر بودم.
وقتی زیر تابوت شهید رو می گرفتم ،سنگینی وظیفه ای بر دوشم احساس می کردم که شرمندگی اش برای من مانده بود و بس.
و در آخر:
شراب ناب کجا و من خمار کجا
اسیر معصیت و دیدن نگار کجا
تو بار عشق نهادی به دوش این مسکین
وگرنه جسم نحیفان کجا و بار کجا

یاعلی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/02/26ساعت 18:18  توسط بانوامین  | 

باید همیشه جلوی چشمون باشه...

آمد توی جمع بچه های محله و گفت:
شهید به این عزیزی توی این کوچه دارید، ولی اسم کوچه هنوز شهبازه؟ چرا عوضش نکردید؟
گفتم: این به شهرداری مربوطه.
گفت: به شهرداری چه ربطی داره؟ ما می نویسیم و میذاریم، اسم کوچه می شه اسم شهید.
* تابلوی اسم «شهید راحتی» را که نوشت ونصب کرد سر کوچه.
گفت: اسم شهید، یاد شهید و ذکر شهید همیشه باید جلوی چشم شما و آیینه ی شما باشه.

شهید علی ماهانی

************
پی نوشت:
1- این روزها بر عکس شده، اسم شهدا رو از سر کوی و برزن برداشتند و اسم های غربی و اروپایی و یا اسم گل می گذارند.
2- شهید علی آقا ماهانی، همون شهیدیه که توی شلمچه منو تنها نگذاشت؛ داستانش مفصله.
3-
دوباره بوی شهید و شهادت توی شهرمون پیچیده، چقدر خوب می دونند کی بیایند و دل های خاموش ما رو به روشنایی نور بهشتیشون روشن کنند.
یاعلی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/02/22ساعت 18:0  توسط بانوامین  |